گاهی یه سری احساسات میخوان تکرار بشن، مث حسم به یه دوست قدیمی اما تمام تلاشمو میکنم تو سینه
خفش کنم...
گاهی این تنها راهه!
گاهی دلم تنگ میشه، واسه یکم دلتنگی...
گاهی دلم میخواد طناب وابستگی ها رو پاره کنم و بگذرم از همه...
گاهی دل و مغزم با هم بحثشون میشه، منم این وسط هر چی بهشون میگم خفه شید رسماً تحویلم نمیگیرن،
لازم به گفتن نیست که تا بحثشون تموم شه
چه بلایی سر من میاد
گاهی بی دلیل و ناخودآگاه دلم میخواد شیشه ها رو بشکونم و عربده بکشم!
ناخودآگاهم وحشیه
گاهی نیاز دارم ساعتها قدم بزنم و بدون فکر کردن به مقصد پیش برم...
گاهی بعضیا اینقد رو مخم رژه میرن که دلم میخواد، 114 میلیون دیه خرجشون کنم و خلاص
خستم از اینهمه زندگی کاش یا اون تمومش میکرد یا خدا: چون من دیکه تحمل ندارم نه تحمل
اونو نه تحمل زندگیو بسه....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:31 توسط zizi
|