ساعت 11صبح روز شنبه_زنگ ادبیات_

دبیر حرف میزند....زهرا آرام سرش را بر روی کتابش میگذارد وچشم هایش را میبندد....شمیمه آرام دستش را بر شانه های زهرا میگذارد:زهرا؟؟؟

زهرا چشم هایش را باز میکند وبه شمیمه خیره میشود...."زهرا بامن حرف بزن!!!به من بگو هر چی که تو دلته"...زهرا آرام لبخند میزند وباخودکارش کنار صفحه کتاب شمیمه مینویسد:خوشحالم که هستی رفیق.....شمیمه کتاب زهرا را ورق میزند ودرگوشه ای کوچک مینویسد:I LOVE YOU  زهرا چشم هایش را میبندد ونفس میکشد....