دیروز باران بارید....دیروز هوا دلگیر بود....دیروز کنار باغچه نشستم ...پاهایم را به داخل آب بردم....آب خنک بود...لرزیدم....خودم را در آغوش گرفتم....آب چکه چکه بر موهایم میریخت....ظهر بود...همه خواب بودن....سرم را بالا گرفتم....تیک تیک بارون....دیروز آرام نبودم....به گلها نگاه کردم...بو کشیدم....بوی زندگی...قطره باران از کنار گوشم چکید پایین...نفس کشیدم.....با قدرت نفس کشیدم....دست هایم را باز کردم ...چشم هایم را بستم....بو کشیدم......انگشت هایم را در اب تکان دادم....بدنم با خنکی آرام گرفت.....لبخند زدم...باران بی رحمانه بر موهایم شلاق میزد..چشم هایم بسته بود...داشتم فکر میکردم.....داشتم به تو فکر میکردم...داشتم به رفتنت فکر میکردم....به نبودت...به حرف هایم...به حرف هایت....باصدای جیغی از جا پریدم..."زهرااا با لباس آستین کوتاه تو بارون چیکار میکنی؟؟؟!!!!....بیا داخل دختر."...به مادر خیره شدم....عصبانی بود....خندیدم...لرزیدم....دویدم...مادر با حوله در دست باز جیغ میکشید "بگیر زهرا موهاتو خشک کن.....چرا دیوونه بازی در میاری زهرا....چرا تو بارون موندی...این چ لباسیه تنت........سرما میخوری ....زهرا زهرااااا".....با خنده به چشمان نگرانش خیره میشوم"به بابا نگیا ...الان لباسمو عوض میکنم....سرما نمیخورم...قول میدم".....میلرزیدم...میخندیدم...امروزاما باران نمیبارد....امروز هوا دلگیر نیست....امروز سردرد امانم را بریده...باران دوست داشتنی ارزشش را داشت مگرنه؟؟؟